تبليغاتX
kolbeye sabz

kolbeye sabz

فرهنگي وادبي

سلام

سلام به همه ی بچه های تر و تازه و با معرفت ایران زمین کشور شیران کشور دلیران ...

نمی گویم چه کس را و به چه دلیل انتخاب کنید چون من از دانش شما به هر کس بی اطلاعم تنها می خواهم بگویم باید رای دهیم چون زنده ایم حتی اگر به وضع امروزمان انتقاد داریم حتی اگر ....اما راه رسیدن به تغییر انتخاب است اگر از این حق سود نجوییم اگر از این وظیفه چشم بپوشیم با عرض معذرت حماقت محض است باتشکر از حضور زیبای شما در پای صندوق های رای .........به یاد هه ی ایران عزیز به یاد تمام خون های سرخ ریخته بر خااکش حاضرم جان فدا کنم اینک ..........

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم خرداد 1388ساعت 10:6 قبل از ظهر  توسط سنگ صبور  | 

سنگ صبور

به قصه های غریبا نه ام ببخشایید !

که من که سنگ صبورم

نه سنگم و نه صبور !

دلی که می شود از غصه تنگ می ترکد

چه جای دل که درین خانه سنگ می ترکد

در آن مقام که خون از گلوی نای چکد

عجب نباشد اگر بغض چنگ کی ترکد

چنان درنگ به ما چیره شد که سنگ شدیم

دلم از این همه سنگ و درنگ می ترکد

بیا ز سنگ بپرسیم

که از حکایت فرجام ما چه می داند

از آن که عاقبت کار جام با سنگ است !

بیا ز سنگ بپرسیم

نه بی گمان همه در زیر سنگ می پوسیم

و نامی از ما بر روی سنگ می ماند؟

درون آینه در پی چه می گردی؟

فریدون مشیری زیبای جاودانه

اما من سنگ صبورم

هم صبور و هم چون سنگ مقاوم

دلم گرفته ولی

دل گرفتن هایتان را گوشم

اما اگر قرار باشد تنها خوریم و بخوابیم

دیگر چه جای زیستن که این مردن است

باید که از پس حادثه پا پس نکشیم

باید زندگی کنیم تا زیر سنگ نپوسیم

و نام ما تنها بر سنگ نباشد

نام ما باید بر دلهای زمینیان و بر بال عرشیان جای گیرد

.

.

.

+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم خرداد 1388ساعت 5:28 بعد از ظهر  توسط سنگ صبور  | 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1388ساعت 11:14 قبل از ظهر  توسط سنگ صبور  | 

بانوی بی نشان

بانوی بی نشان

زهرای پر توان

ای مر کز سخن خدا

آنجا که به جبرائیل می فرماید

فاطمه است و پدرش

فاطمه است و همسرش

فاطمه است و دو نور دیده اش

تو کوثر قرآنی

بانوی بزرگ قلب من

قصه عجیبی است قصه ی یاس و درو دیوار

قصه ی عجیبی است قصه پرپر کردن محسن کوچکت

 و راز بی نشانیت کوس رسوایی خلیفه هاست

بانوی من ! مرو

مرو که علی پس از دردهایش را به چاه بگوید

مرو پس از تو چه کس اب بر دهان حسین بگذارد ؟

پس از تو چه کس موهای زینب را شانه زند ؟

چه کس حسن را آماده ی مسجد رفتن کند؟

و چه کس گوش شنوای دردهای علی باشد؟

نگران نباش بانو پس از تو

علی را د ر محراب شق القمر کردند و

حسن را اب زهر آلود دادن و

حسین را لب بشنه سر بریدند و

زینب را به اسارت بردند

فدک؟ خود صاحبش شدند و ...

نگران نباش بانو پس از تو مردم مدینه دیگر خسته از گریه های شبانه روز تو نبودند

دیگر کسی نبود که دست بر دست علی بگذارد و در میان درد غلاف شمشیر برای ولایت جان سپر کند

بعد از تو ناله های میخ و در و دیوار بلند شد و هنوز این قصه هر لحظه تکرار می شود

تو عطر و بوی خانه ی علی مرو

مرو که مولای غریب غریب تر نشود زهرا !

مرو که تما دردهایش را چاه تاب نمی آورد

و علی های های گریه می کرد بر مزار تو

و تو آغوش گشودی برای زینب و حسنین

بانو ی بی نشان !

زهرای پرتوان !

تو ستون خیمه های امامت

تو مادر نبی ما بودی !

کمی بیاموز حق جویی و حقانیت پرستی را به ما

معصومیت را نجابت را

تو همزاد عزت زنان جهانی

تو را به حق مظلومیت علی

تو را به حق غصب شده از تو فدک

ما را راه بیاموز که هنوز

مولای زمانه ما نیز دست بسته در مسجد تنها مانده

یادمان بده ولایت مداری را

عاشقانه خدا پرستی را ...

شهادت حضرت زهرا (س) بر تمام عالم تسلیت باد

                

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1388ساعت 11:12 قبل از ظهر  توسط سنگ صبور  | 

http://www.wshams.blogfa.com/8609.aspx
+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم اردیبهشت 1388ساعت 11:5 قبل از ظهر  توسط سنگ صبور  | 

قسمت سوم

دیدار اول

شش ماه از این قرار می گذشت و من هنوز نرفته بودم موسسه . در این مدت سید غروی هر جا مرا دید می گفت چرا نرفته اید؟ آقای صدر از من سراغ شما را می گیرند. ولی من آماده نبودم هنوز اسم چمران برایم با جنگ همراه بود فکر می کردم نمی توانم او را ببینم . از طرف دیگر پدرم ناراحتی قلبی پیدا کرده بود و من خیلی ناراحت بودم سید غروی برای عیادت بابا آمد خانه امان و موقع رفتن دم در تقویمی از سازمان امل به من داد و گفت هدیه است. توجهی نکردم اما شب در تنهایی همان طور که داشتم می نوشتم چشمم به تقویم افتاد دیدم دوازده نقاشی دارد برای دوازده ماه که همه زیبا بودند اما اسم و امضایی پای آن ها نبود یکی شان زمینه ای کاملا سیاه داشت و وسط آن سیاهی شمع کوچکی می سوخت که نورش در مقابل این ظلمت خیلی کوچک بود زیر نقاشی به عربی شاعرانه ای نوشته بود من ممکن است نتوانم این تاریکی را از بین ببرم ولی با همین روشنایی کوچک فرق ظلمت و نور و حق و باطل را نشان میدهد   کسی که به دنبال نور است این نور هر چه قدر کوچک باشد در قلب او بزرگ خواهد بود کسی که به دنبال نور است مثل من آن شب تحت تاثیر این شعر و نقاشی خیلی گریه کردم. بالاخره یک روز به همراه دوستم به قصد رفتن به موسسه را داشت رفتم . در طبقه ی اول مرا به آقایی معرفی کردند و گفتند ایشان چمران هستند. مصطفی لبخند به لبش داشت و من خیلی جا خوردم فکر می کردم کسی که اسمش با جنگ گره خورده و همه از او می ترسند باید آدم قسی ای باشد حتی می ترسیدم اما لبخند او و آرامشش مرا غافل گیر کرد دوستم مرا معرفی کرد و مصطفی با تواضعی خاص گفت شمایید؟ من خیلی سراغ شما را گرفتم زودتر از اینها منتظرتان بودم . مثل آدمی که مرا از مدت ها قبل می شناخته حرف میزد عجیب بود به دوستم گفتم مطمئنی چمران همین است؟ مطمئن بود مصطفی تقویمی آورد مثل همان که سید غروی داده بود نگاه کردم و گفتم من این را دیده ام مصطفی گفت همه ی تابلو ها را دیدید؟ از کدام بیشترخوشتان آمد؟ گفتم شمع خیلی مرا متاثر کرد توجه او سخت جلب شد و با تاکید پرسید شمع ؟

چرا شمع؟ من خود به خود گریه کردم اشکم ریخت گفتم نمی دانم این شمع این نور انگار در وجود من هست من فکر نمی کردم کسی بتواند معنای شمع و از خودگذشتگی را به این زیبایی بفهمد و نشان دهد مصطفی گفت من هم فکر نمی کردم یک دختر لبنانی بتواند شمع و معنایش را به این خوبی درک کند . پرسیدم این را کی کشیده؟ من خیلی دوست دارم ببینمش آشنا شوم گفت من بیشتر از لحظه ای که چشمم به لبخندش و چهره اش افتاده بود تعجب کردم شما شما کشیده اید؟؟؟ شما در جنگ و خون زندگی می کنید مگر می شد فکر نمی کنم شما بتوانید این قدر احساس داشته باشید بعد اتفاق عجیبتری افتاد مصطفی شروع کرد به خواندن نوشته های من گفت هر چه نوشته اید خوانده ام و دورادور با روحتان پرواز کرده ام و اشک هایش سرازیر شد. این اولین دیدار ما بود و سخت زیبا بود .

+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم فروردین 1388ساعت 2:3 بعد از ظهر  توسط سنگ صبور  | 

تازگی یتان مبارک

بهار می آید و من نظاره می کنم زیبایی های بی حد آن را

سلوک عاشقا نه اش با زمین را

و شکفتن بی پایانش را درمسیر زندگی

بهار می آید و من بی آنکه چیزی بگویم تنها می بینم که جهان

لباس تازه ی جوانه ها را می پوشد و

چگونه امید و عشق سراسر آسمان زمین و مرکزش را فراگرفته است

قصر جهان خود را تازه می کند و ناب ناب به ما می آموزد که همواره دحرکت و پیشرفت باشیم

و از شکون بپرهیزیم که سکون تنها مردابی است که ما را چون باتلاقی دخود فرو می خورد

و آنگاه ما لجن به یادگار خواهیم گذاشت

ما باید چون نیلوفر آبی درهر شرایطی زیبایی و شکوه خویش را به رخ بکشیم

فرش های خانه پر ز نقوش ریز شکوفه پر ز رنگارنگی طبیعت گشته و بافت ها همه ابداع تازه ای است

سقف خانه آرام تر صاف تر سرشارتر سخاوت خویش را ارزانی میدارد

م من باید این بافت های کهنه را تازگی بیاموزم و تمرین خلاقیت را به تارو پود خویش هدیه دهم

باید سلول سلول خود را تکانی دهم تمام کهنگی ها افسردگی ها را از خویش دور سازم

باید که من با خود آشنا شوم و زیبایی خویش را ببینم

چشمهایم را با باران بهاری بشورم و عظمت خویش را نظاره کنم و از بهت کودکانه ی خود بیرون بیایم

مرا جهان ندا داده که تازه شوم نو شوم اندیشه ی نو و بدیع بیافرینم

احساس ناب را و پنجره ها را بشورم با پاکی آینه ها

و جوانه ی تفکرات تازه را آبیاری کنم با شناخت توانایی ها و پر و بال دادن به آن ها

بهار می آید و نو می شود جهان

من چرا نو نشوم ؟؟؟

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم فروردین 1388ساعت 11:52 قبل از ظهر  توسط سنگ صبور  | 

قسمت دوم

آشنايي

ماجرا از روزي شروع شد كه سيد محمد غروي روحاني شهرمان پيشم آمد و گفت آقاي صدر مي خواهد شما را ببيند.

من آنوقت از نظر روحي آمادگي ديدن كسي را نداشتم مخصوصا اين اسم را

سيد غروي خيلي اصرار مي كرد كه آقاي موسي صدر چنين اند و چنان اند .خودشان اهل مطالعه اند و ... و مي خواهند شما را ببينند اين همه اصرار سيد غروي را كه ديدم قبول كردم هر چند به اكراه يك روز رفتم مجلس اعلاي شيعيان براي ديدن امام موسي صدر .

ايشان از من استقبال زيبايي كرد. از نوشته هايم تعريف كرد و اينكه چه قدر خوب درباره ي ولايت و امام حسين كه عاشقش هستم نوشتم بعد پرسيد الان كجا مشغوليد دانشگاه ها كه تعطيل است گفتم در يك دبيرستان دخترانه درس مي دهم گفت اين ها را رها كنيد بيا با ما كار كنيد پرسيدم چه كاري؟ گفت شما قلم داريد مي توانيد به اين زيبايي از ولايت از امام حسين از لبنان و خيلي چيزها بگوييد  و بنويسيد

گفتم دبيرستان را نمي توانم و ل كنم يعني نمي خواهم اما موسي گفت ما پول بيشتري به شما مي دهيم بيا يد فقط با ما كار كنيد من از اين حرف خيلي ناراحت شدم گفتم من براي پول كار نمي كنم من مردم را دوست دارم اگر احساسم تحريكم نكرده بود كه با اين جوانها باشم اصلا اين كار را نمي كردم ولي اگر بدانم كسي مي خواهد پول بيشتري بدهد كه من برايش بنويسم احساسم اصلا بسته مي شود.

من كسي نيستم كه يكي بيايد بهم پول بدهد تا من برايش بنويسم و با عصبانيت آمدم بيرون البته ايشان خيلي بزرگوار بودند دنبال من آمد و معذرت خواست بعد هم بي مقدمه پرسيد چمران را مي شناسم يا نه ؟ گفتم اسمش را شنيده ام گفت شما بايد حتما او را ببينيد تعجب كردم .

گفتم من از اين جنگ ناراحتم از اين خون وهيا هو و هركس را هم كه در اين جنگ شريك باشد نمي توانم ببينم امام موسي صدر اطمينان داد كه چمران اينطور نيست ايشان دنبال شما مي گشت ما موسسه اي داريم براي نگه داري بچه هاي يتيم فكر مي كنم كار در انجا با روحيه ي شما سازگار باشد من مي خواهم شما بياي انجا وبا چمران اشنا شوي ايشان خيلي اصرار كرد وتا قول رفتن به موسسه را از من نگرفت نگذاشت بر گردم شش هفت ماه از اين قول گذشته بود ومن .....

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم اسفند 1387ساعت 4:47 بعد از ظهر  توسط سنگ صبور  | 

داستان

راستش می خواهم یکی از داستان هایی که خیلی دوستش دارم رو شما هم بخوانید ممنون از حوصلتون

قسمت اول

اندوه پنهان

دختر قلم را میان انگشت هایش جابه جا کرد و بالاخره روز کاغذی که تمام شب مثل میت به او خیره مانده بود نوشت از جنگ بدم می آیدبا همه ی غمی که در دلش بود خنده اش گرفت آخر مگر کسی هم هست که در دلش از جنگ خوشش بیاید ؟ چه می دانست!

حتما نه .

خبرنگاری کرده بود شاعری هم حتی کتاب داشت اما چندان دنیا گردی نکرده بود لاگوس را در آفریقا می شناخت چون آنجا به دنیا آمده بود و چند شهر اروپایی را چون به آنجا مسافرت می رفت بابا بین آفریقا و ژاپن مروارید تجارت می کرد و آنها خرج می کردند هر طور که دلش می خواست با این همه او آنقدر لبنانی بودکه بداند لبنان برای جنگ همان قدر حاصل خیز است که برای زیتونو نخل

هر چند نمی فهمید چرا

نمی فهمیدم چرا مردم باید هم را بکشند حتی می فهمیدم چه می شود کرد که این طور نباشد فقط غمگین بودم از جنگ داخلی از مصیبت .

خانه ی ما در صور زیبا بود دو طبقه با حیاط و یک بالکن رو به دریا که بعدها اسرائیل خرابش کرد شب ها در این بالکن می نشستم گریه می کردم و می نوشتم از این جنگ که از اسلام فقط نامش را داشت با دریا حرف می زدم با ماهی ها با آسمان

این ها به صورت شعر و مقاله در روزنامه چاپ می شد مصطفی اسم مرا پای همین نوشته ها دیده بود من هم اسم او را شنیده بودم اما فقط همین

درباره اش هیچ چیز نمی دانستم ندیده بودمش اما تصورم از او آدم جنگ جوی خشنی بو د که شریک این جنگ بود.

ماجرا از روزی شروع شد که ...

+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم اسفند 1387ساعت 11:30 قبل از ظهر  توسط سنگ صبور  | 

یادمان باشد...

یادمان باشد اگر لبخند ها  زیبایند

سبزی دشت از روح من و تو زیبا شده است

اگر ابرها می بارند در دل گرم خورشید

و اگر شبنم ها همه از آینه ها پر زلال و شفاف اند

اگر چشم من و تو می بارد گاهی زیر این گنبد گیتی که پر از نور و فیروزه و مروارید است

و اگر گاه کمی مهربان تر می شویم

همه حادثه اند تا به من و تو بگویند ما را جاودانی است

ما را مرگی نیست که ما این جسم خاکی و نرمین نیستیم

ما را روحی است از جنس خدا ...

                                                                          ف.محمدی

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هشتم اسفند 1387ساعت 10:39 بعد از ظهر  توسط سنگ صبور  | 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هشتم اسفند 1387ساعت 10:30 بعد از ظهر  توسط سنگ صبور  | 

عین و شین و قاف

عشق یعنی استخوان و یک پلاک

سالها تنهای تنها زیر خاک

عشق نعنی یک مدال و یک پوتین

سالها افتاده در خاک و زمین

عشق یعنی نعره ی یک پیرمرد

و اندر آن صحرا میان یک نبرد

عشق یعنی ناله ی رزمندگان

شب میان دشت و شن های روان

عشق یعنی امر حق ٬ دستور دین

جان به کف بودن برای سرزمین

عشق یعنی غیرت یک نوجوان

پای کوبان زیر تانک دشمنان

عشق یعنی مادری با دست خویش

بر ببندد کوله ی دلبند خویش

عشق یعنی پدری خندان و شاد

می فرستد فرزند را سوی جهاد

+ نوشته شده در  دوشنبه پنجم اسفند 1387ساعت 11:38 قبل از ظهر  توسط سنگ صبور  | 

دلم هوایی شده...

دلم هوای مدینه را دارد

دل بشکسته ی من

آرزویی دارد

عمری است منتظرم

روزی خواهد رسید

به قبه ی سبز دیار غریبگان دستم

شاید روزی شهر غربت علی و فاطمه را دیدم

شاید آرامگاه محمد را ببینم

نقطه ی شروع رحمت خدا

جایی که دایره ی رحمت از آن جا آغاز گشته

و در غربت بقیع به آخرین شعاع خود می رسد

مرا چه شده؟

بی صبری در امت ما نیست

دلم شکسته دو بال دلم ٬ پر کشیده اند بی محاوا

به سوی آسمان آبی مدینه

دلم برای شب های مسجد الاحرام تنگ است

برای صدای اذان بلال از مناره های مسجد النبی

کی می شود برسد دستم بر دیوار خاکی بقیع

دلم تنگ است تنگ هوای مدینه و بقیع

تنگ پیغمبر٬ تنگ در بشکسته ی خانه ای نیم سوخته

با دل رفتم و بیدل بازگشتم

اشک هایم همه ماندند بقیع تا خاکش را آبیاری کنند

مشک مشک اشک بردم سوغات قبرستان

اشک هایم دیگر شور نبودند

چون رود شیرین و گوارا

مدینه !

رایحه ی خوشت هر روز قلبم را هوایی می کند

دلم برای قبر رسول الله

گریه های شبانه روز فاطمه

و برای حرف های نگفته ی چاه ها که غیه های علی را در خود پنهان دارند

برای سجاده ی زینب

دلم تنگ خاطرات شیرین مدینه است

آن زمان که پیامبر هجرت کرد

و مردم ا ز پس تپه ی وداع شعر خواندند

آن زمان که بر منبر مسجد سخن خدا از دهان رسول شنیدنی بود

آن زمان که اصحاب در مقابل شکنجه ها الله اکبر می سرودند

آه ! آن زمان که خون مسلمانان بیابان را چون دشت شقایق زیبا کرد

و آن زمان که رسول ابلاغ کرد مصطفیا ی پس از خود را

و آن لحظه ی جانگداز که فاطمه بر پیکر بیجان پدر قرآن خواند

شهادت رسول خدا (ص)٬ امام حسن (ع) و امام رضا(ع) بر تمام بشریت تسلیت باد.

+ نوشته شده در  دوشنبه پنجم اسفند 1387ساعت 11:27 قبل از ظهر  توسط سنگ صبور  | 

اتل متل...

                                 

 

اتل متل یه مادر

چشاش به در خشکیده

فرزند دلبندشو

بیست سال که ندیده

فرزند خوب و رعناش

رشید بود و جوون بود...

بین جوونای شهر

یه روزی قهرمون بود

یه روز فرزند نازش

اومد نشست کنارش

تموم حرفاشو زد

با چشای قشنگش

می خواست بره بجنگه

با دشمنای ایران

با دشمنای قرآن

دشمن دین و ایمان

جوون بود و قهرمون

می خواست که پهلوون شه

عاشورایی بمیره

تو جبهه عرق خون شه

اون مادر مهربون

راضی شد و غصه خورد

یاد فراق پسر

قلب اونو می فشرد

آورد برا بدرقه

قرآن و یک کاسه آب

اما دل اون مادر

سوختش و گردید کباب

یه روز یه ماه نه چند سال

عزیز اون نیومد

چشاش به در خشکید و

نامه رسون نیومد

جوون خوب و نازش

حالا دیگه مفقوده

انگار که سرو رعناش

از ابتدا نبوده

هر روز براش یه سال بود

با غصه می کشید آه

می گفت میاد یه روزی

فرزند خوبم از راه

جمعه دلش می گرفت

دعای ندبه می خوند

صدای گریه زاریش

دل سنگ و می سوزوند

می گفت عزیز مادر

بگو به من کجایی

خیلی قشنگ می دونم

الان پیش خدایی

اون مادر منتظر

یه سال که رفت به مکه

گفت به خدا کو بچم

مجنونه یا تو فکه؟

رفت تو بقیع و داد زد

بچه من مفقوده

سرباز فرزندتون

بوده یا که نبوده؟

اسیر یا شهیده؟

جوونه یا پیر شده؟

بچم و سالم می خوام

اومدنش دیر شده

صبرم دیگه تمومه

بسه برام جدایی

بچم و سالم می خوام

عزیزکم کجایی؟

وقتی که برگشت ایران

وقتی به خونه رسید

از پسر عزیزش

خبرهایی رو شنید

فرزند خوب و رعناش

دیگه به خونه اومد

سالم و دست نخورده

از زیر خاک در اومد

از عروج عزیزش

یه بیست سالی می گذشت

اما جوون نازش

سالم به خونه برگشت

یعنی بدونه دنیا

کا ما حقیقت بودیم

بیغیرتا بدونن

ما اوج غیرت بودیم

                                              اتل متل عشق و خون٬ حسین مرادی

 

+ نوشته شده در  شنبه سوم اسفند 1387ساعت 1:13 بعد از ظهر  توسط سنگ صبور  | 

زتدگی من...

شب بودوسرما

ثانیه چون برق می دوید

جسم بیجانم میلرزید

در دلم زمینلرزه ای بس بزرگ بزم بر پا کرده بود

تمام عالم فکرم غرق ماتم شده بود

وهیچ زنده ای نبود تا به تراوشات حنجرم پاسخی دهد

همدرد نبود

همراز نبود

همراه نبود

حتی گوش مسافری غریبه نبود تا قصه ی  پر دردم بگویم با او

و چه غصه ی بزرگی در دلم پنهان بود

قلبم٬ نه دیگر قلبی برایم نمانده بود

تکه هایش خردخرد چون ثانیه ٬ چون لحظه

و شمع وجود ضعیفم می سوخت

ذره ذره ٬ زیر این آتش غم

غصه می رقصید

غم بیداد میکرد

و رنج فریاد میزد

و سلطان زمان درد بود

وچه دوست داشتنی بود مرگی غریبانه

و گوری بی نام و نشان

آسمان ٬گم شده بود

پریان ٬ بال سفر از دل گشوده بودند به دور

زیبایی مرده بود

شادی تکه تکه

وخوبی جان سپرده بود

زندگی بار سفر به جزیره ی جنون برداشته بود

مرکز زمین ٬بستر خون بود

همه جا تاریک بود

چیزی جز غم نبود

تنها دشت شقایق بود بر کویر دل تنهای من

خاک ترک برداشته ی صحرا بود بر صفحه ی قلب پاره پاره ام

تنها غربت همدم من بود

و آه ٬رمز زندگی

دلم ٬ شکسته بود

خاطره ها دیوانه وار مرا می پایید

و پریشانی در من لانه داشت

واشک٬ تنها شاهزاده ی زیبای شب های بی چراغم

تن به جسم سرد و مرده ی زمین گذاشتم

دست بر صفحه ی خاک زدم

تا خیسی اش را از بادهای سرد و طوفان های مرده به جان بخرم

ناگهان گرمی خون را حس کردم

وچه الماس های برنده ای

 وچه شورند این الماسهای تیز چشمانم

دلم گرفته بود

و تنهاعشق٬ در گوشه ای از آینه ی بشکسته ی قلبم در آخرین

کوچه ی تنهایی دنیا افتاده بود

وهر لحظه هزار بار نگاهم میکرد

وهزار بار آتش میگرفت و آتش میزد مرا...

مینگریستم به ماه و سخت پریشان میگریستم

و ستاره ها هرکدام از سر همدردی من٬

نور از چشم فرو میریختند

بر سر آدمیان بی احساس این شهر غریب

ومن از گریه های ماه

بستری ساختم و از شقایق ها نرمینه ای داغدار

تا بر آن چون آتش دوزخ بسوزم

شاید این خاکستر تب فرو نشاند سیمرغ سوخته را

و تخم عشقی را تقدیم کند

شاید این حال پریشان درمان یابد

در رویا دیدم آبی دریا

سبزی دشت

سرخی گل

نرمی آسمان را

وچه زیبابود پر گشودن فرشتگان

و چه دلربا خورشید طلوع کرد در مشرق دل

و چه دل انگیز بودصدای نزدیک انعکاس نور در آینه ی قلب من

وچه شفاف بود آن الماس های تیز

ناگهان لرزیدم

ترسیدم

از این همه قدرت و شکوه پرسیدم

چگونه دل من زنده شده است؟

وعشق از کنج زندان غم که اهرمن غصه به اندرش افکنده بود٬ آزاد گشت؟

که چگونه این جهان مرده و پست و سخی ٬

پر ز نور شبنم والماس گشت؟

چه شد که سیاهی به سپیدی٬

غم وغربت به آشنایی٬ نیستی به هستی

ومن غمزده ی سرد خموش

به چنین بنده ی مسلم تازه بدل گشتم؟

یک صدا همه گفتند

غریبان را که باشد آرام ودوست؟

عاشقان را که باشد سرور؟

این جهان را صاحب مکنت و جاه و جلال کیست؟

کیست د راین دهکده ی گرد بزرگ که فرمان می دهد بر عشق و محبت و دوستی؟

چه کسی صاحب عشق است و دعا؟

شنوای نیایش های من و تو

بیننده ی مرواریدهای زلال چشمانمان؟

یا چه کس سرخی تبدار را به هماهنگی باران ٬

شبنم ٬ آسمان

هدیه از سر لطف و محبت کرده است؟

یا چه کس مهر خودش در دل هر زنده دلی افکنده است؟

یا چه کس خورشید را نور وزیبایی

عالمتاب داده؟

چه کسی شب وروز را عقد به زوجیتشان بسته؟

او کیست که پریان همه پیمان ز ره او جویندو

به درگاه وصالش قربت؟

چه کسی به تو این دل پریشان و بشکسته

و قلبی چنین سوخته داده؟

ناگهان قلب من پر موج شد

چشم من دریا شد

دست من چون دو پارو

قایق سرد وجودم میراند

لب من میلرزید

ناگهان صاعقه ای از عشق در من باریدنگرفت

و روح و جسم و جانم یکصدا گفتند

لا اله الا الله

واز آن پس شدم آن خرقه پوش

آن زاهد چله نشین

عابد بشکسته دل

دل من از روز ازل بشکسته بود

ولی از آن پسم جور دیگر ٬ بشکست

که در آن بشکستن ٬ نه غمی بود ونه آهی

هر چه بودشکفتن بود وبس

واندر این دریای خون در دل بشکسته ی ما

سوزی از روی نشاط برمیداشت...

 

    

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام بهمن 1387ساعت 3:53 بعد از ظهر  توسط سنگ صبور  | 

روزگارمن

روزگارمبد نیست

اهل دریا٬بچه ی آسمانم

گاه شعری از جنس واژه میبافم

می فروشم به شما

تا دل غمزده ی شب وشتان

به رنگ هفت رنگین شعرهایم

غزل هایی پر از شعر وشعور سر دهد

گاه گاه نمی از اشکی به روی مژه هایم میتپد

من پر از حس جنون ماه خواهم شد

آنگاه شب ها را به یاد همه ی خاطراتم رنگین خواهم کرد

دارم از آینه ها

جاده ای سبز د ر دستان خود

اگر آن را در پیش بگذارم

خواهم رسید سر پیچخوشبختی

اگر نگاهتان همراه قلب من باشد

من کوچهی آرامش را انتخاب خواهم کرد

و در آن زمزمه ی سبزی گل های پیچک را

من سر هر بام خانه٬ ندا خواهم داد

روشنی ٬ نور٬خواهم آورد

سوغات دل پر غمتان

چشم من خواهددید

قلب های پر تپش وناآرامتاناز پس

حضور شیشه ای شما

آنگاه که برایوداع با من گریه کرده باشید

گاه کمی از خط قلم روی این کاغذهای سفید خواهم ریخت

آن زمان ٬ تصویری از یک دل بشکسته

یا نمناکی چشمی خواهد شد

دل من با شما یکصدا خواهد شد

قلب من با نت تپش های شما خواهد آموخت زندگی را

دستهای گرمتان در میان دست های سرد من!

داغی سرخ خون را در رگها و شاهرگهایم حیات خواهدداد

ومن از عرش صدا خواهم کرد

اینک این عجوز دنیا را به حال خود بگذارید

آن فقط فریبتان خواهد داد

دلتان جای دگر مانده شما

تا بیایید شما هم ز میان مه آلوده ی شهر برون

و ببینید قصر زیبای کلبه مانند مرا در میان بال پریان!!!...

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام بهمن 1387ساعت 3:8 بعد از ظهر  توسط سنگ صبور  | 

آوازحقیقت

جغدي روي كنگره‌هاي قديمي دنيا نشسته بود. زندگي را تماشا مي‌كرد. رفتن و رد پاي آن را. و آدم‌هايي را مي‌ديد كه به سنگ و ستون، به در و ديوار دل مي‌بندند.

جغد اما مي‌دانست كه سنگ‌ها ترك مي‌خورند، ستون‌ها فرو مي‌ريزند، درها مي‌شكنند و ديوارها خراب مي‌شوند. او بارها و بارها تاج‌هاي شكسته،   غرورهاي تكه پاره شده را لابه‌لاي خاكروبه‌هاي قصر دنيا ديده بود. او هميشه آوازهايي درباره دنيا و ناپايداري‌اش مي‌خواند؛ و فكر مي‌كرد شايد پرده‌هاي ضخيم دل آدم‌ها، با ا ين آواز كمي بلرزد.

روزي كبوتري از آن حوالي رد مي‌شد، آواز جغد را كه شنيد، گفت:« بهتر است سكوت كني و آواز نخواني. آدم‌ها آوازت را دوست ندارند. غمگينشان مي‌كني. دوستت ندارند. مي‌گويند بديمني و بدشگون و جز خبر بد، چيزي نداري.»

قلب جغد پيرشكست و ديگر آواز نخواند.

سكوت او آسمان را افسرده كرد. آن وقت خدا به جغد گفت:« آواز‌‌خوان كنگره‌هاي خاكي من! پس چرا ديگر آواز نمي‌خواني؟ دل آسمانم گرفته است.»

جغد گفت:« خدايا! آدم‌هايت مرا و آوازهايم را دوست ندارند.» خدا گفت:« آوازهاي تو بوي دل كندن مي‌دهد و آدم‌ها عاشق دل بستن‌اند. دل بستن به هر چيز كوچك و هر چيز بزرگ. تو مرغ تماشا و انديشه‌اي! و آن كه مي‌بيند و مي‌انديشد، به هيچ چيز دل نمي‌بندد؛ دل نبستن سخت‌ترين و قشنگ‌ترين كار دنياست. اما تو بخوان و هميشه بخوان كه آواز تو حقيقت است و طعم حقيقت تلخ.»

جغد به خاطر خدا باز هم بر كنگره‌هاي دنيا مي‌خواند. و آن كس كه مي‌فهمد، مي‌داند آواز او پيغام  خداست كه مي‌گويد:« آن چه نپايد، دلبستگي را نشايد.»

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام بهمن 1387ساعت 2:47 بعد از ظهر  توسط سنگ صبور  | 

آبی های آسمانی

دوست دارم به آسمان نگاه کنم

در آبی هایش غرق شوم

و از آرامش زیبایش لذت ببرم

دوست دارم به آسمان خیره شوم

در بیکران هایش گم شوم

از لبخند پریان درس محبت بیاموزم

دوست دارم به آسمان پرواز کنم

در افقش ناپدید شوم

و از ماوا کردن در آن٬ شادمان شوم

دوشت دارم به آسمان ٬ عشق بورزم

و از یکرنگی زیبایش بیاموزم همدلی را

و در شفق هایش ٬ غصه هایم را از یاد ببرم

دوست دارم به آسمان پاک ٬ دل ببندم

و از شوق بودن در آن ٬ بال دربیاورم

و در انتهای جاده اش بنشینم

دوست دارم آسمان را د رخود داشته باشم

نفس هایم را گرم از خنکای دلپذیر آن کنم

و در لطافت بی نظیر آن ٬ محو شوم

دوست دارم آسمان را د ر آغوش کشم

روی ثانیه های فلق بنشینم

و بشمارم ستاره ها را

و در بی انتهای زیبای آن خود را در فضای باران رها کنم

دوست دارم آسمان را٬ یکرنگی را٬ آبیوش بودن را٬

دوست دارم لانه کردن در عمق آبی های آن را

دوست دارم خانه ام٬ چون ابرهای آسمان پر از سفیدی نور باشدو

و جریان انعکاس پژواک باران در آن باشد

دوست دارم نغمه ی بالهای فرشتگان در من متبلور شود

دوست دارم چون آسمان ٬ وسعتی بی پایان داشته باشم

دوست دارم آسمانی زندگی کنم

از خاک ببرم

و به هفتمین پله ی عرش برسم

دوست دارم آسمان را قصر زیبایی از برای من باشد

و من دوست دارم آسمان را ٬ مهربانیها و سخاوتش را و

فرشتگان در حال پروازش را

من آسمان را دوست دارم....

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام بهمن 1387ساعت 1:43 بعد از ظهر  توسط سنگ صبور  | 

بگذر ای مسافر

بگذر از کوچه های غربت ما ای مسافر!

بگذر از سبزترین لحظه ی دیدار و از آن ثانیه های پر تب بیتابم

بگذر از برگریزان دل غمگینم

و از کوچه ی تنهایی پر سکوت و غمم

بگذر ای نامدارترین غریب دنیا

و از دل پرخون ٬ پر از لاله های پرپر ما گذری کن

و از آن شفق پر غم هر جمعه که آشوب کند دل ها را

و بگذر از سرخترین روز ٬ به چشمان صدفوار سحرخیزان شیدا!

چه کند این دل خسته تا تو آی ؟ ز لب عصر شگفت ؟

ای مسیحای من!

نفسی٬ دمی٬ ما همه مردگانیم

اینک به تمنای زندگی آمده ایم

و شفای این قلب های سیاه

و این دل های مرده

دانم که این صلیب پر رنج روزگار٬ بارها پای آمدنت را شکسته

اما اشکهایم بی اختیار روی تپه های پرطاول روان می گردند

و ملتماسانه تو را می خوانند

بیا

ای موسی ! از کوه طور بیا و آتش فروزان خدا را بیاور تا سرمای و فسردگی جهان ٬ جان ما را چون شب ٬ پر از تاری و تاریکی نکند

بیا و با عصای معجزه آسای حرفت

این تمام واژه های شوم شیطان پرستان را

ز میدان ساحران ٬ برگیر

و اینک بیا ..

و کشتی پر ز هستی خود را در دریای پر طوفان دنیای کنون انداز

و ما را چون نوح٬ از مرگ و التهاب بی رحم روزگار ٬ رها کن

ای یوسف زیبای چاه نشین! بیا ای تمام دلخوشی یاس ها

ای تمام آرامش نرگس ها

بیا تا دردهای در گلو رسوب شدمان ٬ آرام گیرد

و زخم های پر سوزمان التیام یابد

بیا تا آتش این نمرودیان٬ در حریم تو ای بت شکن! گلستان شود

ای ز نسل خورشید! ای ذراره ی باران! ای ابن گلهای بهاری

بیا که آسمان ٬ خیس از اشک های من ! تمام معصومیت از دست رفته مان را باز می گرداند

دانم که خواهی آمد ٬ اما چه کنم با این مردمان آیینه شکن؟

با این قوم سامری پرست؟

بی تو٬ چون جامانده ای ز قافله٬

مرده ای رها در صحرا

بیا و آیین آیینه ها را به انعکاس نور رهنما شو

بیا و راه خورشید را در سینه های دریا فام پیدا کن

بیا و زیبایی مهتاب را به حس جنون شبزدگان ٬ تقدیم کن

بیا تا غنچه هی قلب کودکان بیت المقدس با آتش گلوله نشکفد

و لبخندهایشان ٬ در فریادهای استغاثه٬ پر پر نشود

بیا تا فریاد مادران ٬ و غربت پدران و اشک کودکان٬ در فضای جهانمان٬ طنین خونین نیندازد

بیا تا خارها دست از غربت مظلومان٬بردارند

و بی رحمانه ٬لطافت گلبرگهای آرامش را قربانی نکنند

بیا که نفس هامان ٬ در قفس های سیاه یگرفتار شده

و سینه هامان٬ چون زندانی پر زنجیر گرفتار تباهی گشته

بیا تا با هستی و زندگی و زیبایی آشتیمان دهی

بیا تا رنج مردمان را به فراموشی بسپاریم

تا ارزشهامان ٬ زیر پای استکبار جان ندهد

بیا و زندگی را نجات ده

ای منجی! بیا و زندگی را دوباره نو کن

و هدف هستی را بر فراز هفت آسمان آبی از نو بساز

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم بهمن 1387ساعت 1:37 بعد از ظهر  توسط سنگ صبور  | 

کلبه

کلبه ی ما همین نزدیکی است

سرزمینی که همه ٬ چون آسمان

آبی و زیبا ست

شهری از جنس بلور و دهکده

چون تمام شعرهای پرحادثه ی شاعران ٬ رنگین است

کلبه ام٬ آن فراسوی بال پرواز پریان

مآوا در خنده ی فرشتگان کرده اینک ... کلبه ام همین نزدیکی است ...

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم بهمن 1387ساعت 1:12 بعد از ظهر  توسط سنگ صبور  | 

هویت

من کیم؟

خرده ای خاک و جرعه ای آب

ذره ای تابش خورشید و کمی بارش باران

نمی از اشکی و تکه ای قلب فسرده

آب و گل ٬خاک است نهادم

پر زدرد ٬ پر ز رنج واندوه

من کیم؟

آه پر مهر دلی٬ رنجش خاطره ای ؟

سبزی باغچه ی خاطره ها؟

سروری یا بنده ام؟

من کیم؟

خرده ای عقل و کمی قلب به هم آمیخته

جامی از اشک پر از سوز و دلی آمیخته

روحی از جنس بلور

عشقی از شرر آتش و من شعله ی پر سازم ٬ پر سوزم

کفه ای از رنج پر از بارانم

من کیم؟

مرغی که از بام دلی پرواز کرد و در آن تارک دنیا٬پرهایش بشکستندو دگر بار سفر

از خانه ی خود برد و

ببرد بر زمینی که به دانه٬ آب ٬ آفتاب محتاج شده است

من کیم؟

قاصدی؟ خلیفه ای؟ من منم

جانشین او که سلطان جهان است و دگر

من نمکگیر سفره ی عشقم و محبوب

حبیبم خوانده

و دگر هیچ که من انسانم ...

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم بهمن 1387ساعت 3:56 بعد از ظهر  توسط سنگ صبور  | 

و سلام سخنی است از خدای مهربان

سلام به زیبایی دریایی که امواجش آب را تا زانوهای من و تو بالا می آورد سلامی  به آفتابی که گرمایش اشک سلو ل سلول ما را در میآورد و سلام به زلال بودن چشمه ای که گاه از چشمان من و تو جاری میشود  و باز هم سلام ... سلام به شمایی که گاه گاه کلبه سبز ما را از صدای قدم هایتان سرشار میکنید ودوستی را ندا ...   

نمی دانم باید چگونه شروع کنم این درددل های نهفته را که مدتی است مجبورم ساخته در کنج قلب کلبه ی احزانی بسازم و در آن بنالم از دردهای بیکران خود اما اینک تصمیمم را گرفتم خواستم بگویم دردهایم را با تو تا تو هم بنالی از زجرهایم و همدرد من باشی اگر چه اگر گویم درد نهان را هم بسوزد لب من ٬ هم بسوزد دل تو .... ولی باید بگویم و باید بدانی تو نهان مرا آشکارا تا مرا حق دهی در گریه ها و مویه های بی پایانم  ..

و اینک دردهایم 

 از آن زمان که مرا بشر خواندند و در این زمین مشغول خاک و آب و آتش شدم به من گفتند باید اذانم را بگویم و بعد به نماز بایستم ٬ گفتند به دیگران نگویم تو ٬ بگویم شما ٬ گفتند در سختی ها خدا را بخوانم و با او نجوا و گفتند ... ولی نگفتند از عشق و پیمان دلدادگیهامان ٬ نگفتند از درد هجران و سرشاری بیپایانمان ٬ نگفتند از خنده هامان با او در روز الست و نگفتند ...

و من هم ماندم در باتلاق سرد زندگی و با خود تفسیر عشق نخواندم و هر لحظه که بر من گذشت فنا شد و من در زجر نیستی و بودن بی او٬ رنگ و بوی مادیات را گرفتم و از خود متنفر ... تا آن زمان که فرشته ی مهربانی بر من نازل شد و گفت از خنده هامان ٬ از عشقمان و پیوند دیرینه ام ٬ گفت از مهربانی و سرزمین نور ٬ گفت از امید و وصال و نجات ٬ برایم زندگی را معنا کرد و از راه سبز رسیدن گفت ...

و من بیدار از خواب صبح ٬ تمام شب ها را در چشمه چشمانم غرق در نور و امید٬ به وصال می اندیشیدم  و من محو او ٬ در آغوشش آرام میشدم ... تمام زشتی هارا میبخشیدم و تمام ناآرامی هارا به آرامش مهربانی هدیه میکردم و خود را نثار عشق او ... و او چه عاشقانه مرا میپایید ...

از داستان عشق من و بشر که بگذریم باید بیاموزیم راه سبز رسیدن را .... همچون آن لحظه ای که علی میگوید  راه های آسمان را بهتر از راه های زمین میدانم ...

و من تو را میخوانم که با هم در کاروان سحرخیزان ٬ در سرزمین نور ٬ بیابیم عشق را ....

در کلبه احزان من ٬ رویایی نهان است که از حقیقت جامعه زیباتر است و من در آن ٬ همه را نیک میپندارم ٬ اما افسوس که رویایم ٬ رویا ست و حقیقت ٬ جام تلخ خود را آنچنان در حلق بی نوای من میریزد که صدایم ٬ با بی زبانی نغمه سر داده است....

جامعه و شهر من ٫ سرشار از دو پاهایی شده که شرم دارم نامشان را انسان بگذارم ... دزدی میکنند ... میکشند و بی رحمانه میشکنند آنچه تمام هستی دیگران است و....

آدم ها بی وفا شده اند و پر ریا ... نمازشان سرشار ا ز خودنمایی است و لبریز از دروغ و فریب ... ولی هستند هنوز جوان هایی که جوانمردی را زنده نگه داشته اند ... آنانی که نمازشان در شب ٬ بی تماشاچی است و تنها عشقشان از عشقبازیشان آگاه٬ پیران مغانی که دلهاشان کعبه است و نگاهشان دریا ... و او که منتظرش میمانیم ...

حال میدانید دردهایم... درد بی فرهنگی مردمم را ... درد ناآگاهی و جهل جامعه ام را .. ولی با تو سپاهی از نور میسازیم و به پیکار ظلمت می رویم .. .دست در دست تو ای همراه من! دوباره میسازیم جهان را تا سلطانما ن بیاید از دور ها ....

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم بهمن 1387ساعت 2:5 بعد از ظهر  توسط سنگ صبور  | 

کارنامه پدر

نامت چه بود؟ آدم

فرزند؟ من را نه مادری نه پدر ٬ اول یتیم عالم خلقت

محل تولد؟ بهشت پاک

اینک محل سکونت ؟زمین خاک

آن چیست بر گرده نهادی؟ امانت است

قدت؟ روزی چنان بلند که همسایه ی خدا٬ اینک به قد سایه بختم به روی خاک

اعضای خانواده؟حوای خوب وپاک٬قابیل خشمناک٬هابیل زیر خاک

روز تولدت؟در روز جمعه ای٬به گمانم که روز عشق

رنگت؟اینک فقط سیاه٬ز شرم چنان گناه

چشمت؟رنگی به رنگ بارش باران٬که ببارد ز آسمان

وزنت؟نه آنچنان سبک که پرم در هوای دوست٬نه آنچنان وزین که نشینم بر این زمین

جنست؟نیمی مرا ز خاک٬نیم دگر خدا

شغلت؟ در کار کشت امیدم٬ به روی خاک

شاکی تو؟ خدا

نام وکیل؟ آن هم فقط خدا

جرمت ؟ یک سیب از درخت وسوسه

تنها همین؟ همین !!!

حکمت؟ تبعید در زمین

همدست در گناه؟ حوای آشنا

ترسیده ای؟ کمی

ز چه؟ که شوم من اسیر خاک

آیا کسی به ملاقاتت آمده است؟ بلی

که ؟ گاهی فقط خدا

داری گلایه ای؟دیگر گلایه نه٬ولی...ولی که چه؟حکمی چنین٬آن هم به یک گناه!!؟دلتنگ گشته ای؟زیاد

برای که؟تنها فقط خدا

آورده ای سند؟بلی

چه؟دو قطره اشک

داری تو ضامنی؟بلی

چه کس؟تنها کسم خدا

در آخرین دفاع؟می خوانمش٬چنان که اجابت کند دعا

                                                                                              کیوان شاهبداغی

                                                                               

           براي نمايش بزرگترين اندازه كليك كنيد

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم بهمن 1387ساعت 1:3 بعد از ظهر  توسط ساغر  | 

غزل دلتنگی

هرچند که دلتنگ تر از تنگ بلورم

با کوه غمت سنگ تر از سنگ صبورم

انبوه من انبوه تر از دامن الوند

بشکوه تر از کوه دماوند غرورم

یک عمر پریشانی دل بسته به مویی است

تنها سر مویی ز سر موی تو دورم

ای عشق به شوق تو گذر میکنم از خویش

تو قاف قرار من ومن عین عبورم

بگذار به بالای بلند تو ببالم

کز تیره نیلوفرم و تشنه نورم

"قیصر امین پور"

 

+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم بهمن 1387ساعت 12:12 بعد از ظهر  توسط سنگ صبور  | 

الهی نامه

          

 

خدایا!پرده صبر و حکمت را بر انبوه گناهانم همچنان گسترده دار!

خدایا!این دل خسته پای رغبت به سوی تو میدواند  و این دست شکسته جبر تو طلب می کند و این قامت به کمان نشسته توان از تو میجوید!

خدایا! با من آن کن که تو شایسته آنی از آمرزش و بخشش و رحمت ونه آنکه من سزاوار آنم از عذاب و مجازات ونقمت٬بحق رحمتت ای هرچه جوی لطف از چشمه جود تو!

                    

+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم بهمن 1387ساعت 11:58 قبل از ظهر  توسط سنگ صبور  | 

 

                                    

تمام غم ها و دلواپسی هایتان را به من بسپارید٬خالی شوید از هرچه بدی است.با کسی قرارداد بسته ام تا...همه آنها را به جهنم ببرد.آری!با شیطان هم میشود معامله کرد!!

                                                    از: میلاد تهرانی

+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم بهمن 1387ساعت 11:29 بعد از ظهر  توسط سنگ صبور  | 

پیشنهادات یک کتاب جیبی

کسانی که تو را دوست دارند همیشه در خاطر داشته باش .

هرگز به کسی که اندوهی جانکاه را به تازگی تجربه کرده نگو :«می دونم چه احساسی داری!»چون نمی دونی .

 این را بدان که هر فردی در عمیق ترین نقطه وجود خود نیاز به تعریف و تشویق دارد.

 

+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم بهمن 1387ساعت 8:40 بعد از ظهر  توسط سنگ صبور  | 

عشق

  

 

 

  از صدای سخن عشق ندیدم خوشتر 

   یادگاری که دراین گنبد دوار بماند 

عشق تنها رهایی این جهان است٫زیرا که جان را چنان اوج دهد که نه قانون های بشری نه پدیده های طبیعی تواندش دست یازد.

               بال های شکسته.خلیل جبران

عشق٫پنهان به ردای فروتنی٫از کنارمان میگذرد٫و ما یا ترسان از او گریزیم و هراسان در تیرگون کنجی پنهان شویم.یا که دنبالش رویم تا که به نامش بدی روا داریم.

                                   صدای استاد.خلیل جبران

 

                                             

تکه های قلبم را با تو قسمت میکنم شاید هیچ اثری بر این سرمای زمستانی نداشته باشد٬اما... برای لحظه ای میتوانی گرمای عشق واقعی را در دستانت حس کنی!!!

 اگر آشنای سخن عشق هستید دست در دستان ما بگذارید تا با هم با پیوندی  آشنا سلوک عاشقانه ای را تا قله حقیقت بپیماییم.

+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم بهمن 1387ساعت 12:42 بعد از ظهر  توسط سنگ صبور  |