شب بودوسرما
ثانیه چون برق می دوید
جسم بیجانم میلرزید
در دلم زمینلرزه ای بس بزرگ بزم بر پا کرده بود
تمام عالم فکرم غرق ماتم شده بود
وهیچ زنده ای نبود تا به تراوشات حنجرم پاسخی دهد
همدرد نبود
همراز نبود
همراه نبود
حتی گوش مسافری غریبه نبود تا قصه ی پر دردم بگویم با او
و چه غصه ی بزرگی در دلم پنهان بود
قلبم٬ نه دیگر قلبی برایم نمانده بود
تکه هایش خردخرد چون ثانیه ٬ چون لحظه
و شمع وجود ضعیفم می سوخت
ذره ذره ٬ زیر این آتش غم
غصه می رقصید
غم بیداد میکرد
و رنج فریاد میزد
و سلطان زمان درد بود
وچه دوست داشتنی بود مرگی غریبانه
و گوری بی نام و نشان
آسمان ٬گم شده بود
پریان ٬ بال سفر از دل گشوده بودند به دور
زیبایی مرده بود
شادی تکه تکه
وخوبی جان سپرده بود
زندگی بار سفر به جزیره ی جنون برداشته بود
مرکز زمین ٬بستر خون بود
همه جا تاریک بود
چیزی جز غم نبود
تنها دشت شقایق بود بر کویر دل تنهای من
خاک ترک برداشته ی صحرا بود بر صفحه ی قلب پاره پاره ام
تنها غربت همدم من بود
و آه ٬رمز زندگی
دلم ٬ شکسته بود
خاطره ها دیوانه وار مرا می پایید
و پریشانی در من لانه داشت
واشک٬ تنها شاهزاده ی زیبای شب های بی چراغم
تن به جسم سرد و مرده ی زمین گذاشتم
دست بر صفحه ی خاک زدم
تا خیسی اش را از بادهای سرد و طوفان های مرده به جان بخرم
ناگهان گرمی خون را حس کردم
وچه الماس های برنده ای
وچه شورند این الماسهای تیز چشمانم
دلم گرفته بود
و تنهاعشق٬ در گوشه ای از آینه ی بشکسته ی قلبم در آخرین
کوچه ی تنهایی دنیا افتاده بود
وهر لحظه هزار بار نگاهم میکرد
وهزار بار آتش میگرفت و آتش میزد مرا...
مینگریستم به ماه و سخت پریشان میگریستم
و ستاره ها هرکدام از سر همدردی من٬
نور از چشم فرو میریختند
بر سر آدمیان بی احساس این شهر غریب
ومن از گریه های ماه
بستری ساختم و از شقایق ها نرمینه ای داغدار
تا بر آن چون آتش دوزخ بسوزم
شاید این خاکستر تب فرو نشاند سیمرغ سوخته را
و تخم عشقی را تقدیم کند
شاید این حال پریشان درمان یابد
در رویا دیدم آبی دریا
سبزی دشت
سرخی گل
نرمی آسمان را
وچه زیبابود پر گشودن فرشتگان
و چه دلربا خورشید طلوع کرد در مشرق دل
و چه دل انگیز بودصدای نزدیک انعکاس نور در آینه ی قلب من
وچه شفاف بود آن الماس های تیز
ناگهان لرزیدم
ترسیدم
از این همه قدرت و شکوه پرسیدم
چگونه دل من زنده شده است؟
وعشق از کنج زندان غم که اهرمن غصه به اندرش افکنده بود٬ آزاد گشت؟
که چگونه این جهان مرده و پست و سخی ٬
پر ز نور شبنم والماس گشت؟
چه شد که سیاهی به سپیدی٬
غم وغربت به آشنایی٬ نیستی به هستی
ومن غمزده ی سرد خموش
به چنین بنده ی مسلم تازه بدل گشتم؟
یک صدا همه گفتند
غریبان را که باشد آرام ودوست؟
عاشقان را که باشد سرور؟
این جهان را صاحب مکنت و جاه و جلال کیست؟
کیست د راین دهکده ی گرد بزرگ که فرمان می دهد بر عشق و محبت و دوستی؟
چه کسی صاحب عشق است و دعا؟
شنوای نیایش های من و تو
بیننده ی مرواریدهای زلال چشمانمان؟
یا چه کس سرخی تبدار را به هماهنگی باران ٬
شبنم ٬ آسمان
هدیه از سر لطف و محبت کرده است؟
یا چه کس مهر خودش در دل هر زنده دلی افکنده است؟
یا چه کس خورشید را نور وزیبایی
عالمتاب داده؟
چه کسی شب وروز را عقد به زوجیتشان بسته؟
او کیست که پریان همه پیمان ز ره او جویندو
به درگاه وصالش قربت؟
چه کسی به تو این دل پریشان و بشکسته
و قلبی چنین سوخته داده؟
ناگهان قلب من پر موج شد
چشم من دریا شد
دست من چون دو پارو
قایق سرد وجودم میراند
لب من میلرزید
ناگهان صاعقه ای از عشق در من باریدنگرفت
و روح و جسم و جانم یکصدا گفتند
لا اله الا الله
واز آن پس شدم آن خرقه پوش
آن زاهد چله نشین
عابد بشکسته دل
دل من از روز ازل بشکسته بود
ولی از آن پسم جور دیگر ٬ بشکست
که در آن بشکستن ٬ نه غمی بود ونه آهی
هر چه بودشکفتن بود وبس
واندر این دریای خون در دل بشکسته ی ما
سوزی از روی نشاط برمیداشت...
